تبليغاتX
چاردیواری

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

چاردیواری

اي واي در اين دار فنا خستگيه ما چيزي نبود جز غم دلبستگي ما


داستان کوتاه عشق و زندگی


… زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟ آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد …

راهب نگاهی به زن کرد و گفت : چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است !!! … ببر کوهستان ؟! … آن حیوان وحشی؟ !! راهب در پاسخ گفت بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند. و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.

باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت … هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد … زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد …

صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد ؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود !! زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید !! راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت : ” مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز …
 
امیدوارم عشق و محبت حقیقی، واقعیت و تداوم بخش زندگیهاتون باشه

چهارشنبه 1388/07/15  توسط سعید  |

 

 



من سعید 19ساله دانشجوی کامپیوتر تو تهران تو یه روز خیلی مبارک یعنی عید قربان این بچه متولد شد خوشحال میشم اگه در به ثمر رسوندنش منو یاری کنی
saeed_0483@yahoo.com

 

 

وقت خوشبختی کی است؟
سخنان جالب و آموزنده
عزدواج!(دست نوشته های بزرگسال نابالغ)
تفلد تفلد
داره یک سال میشه
معجزه ی روبان آبى
داستان کوتاه عشق و زندگی
لبخندی که زندگی ام را نجات داد!
جملات فوق زیبا از امام علی
خبر آمد خبری در راه است...

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387

 

 

سوترای عاشقانه
چک نویس
*•ღ☆ஜعشق بازی ما جووناஜ☆ღ•*
ღ••●*فانوس عشق*••●ღ
من وتو
خاطرات لیدی
يك قدم تا تو
ღღ کلبه ی تنهایی ثریا ღღ
سرزمین پروانه ها
عشق هرگز نمي ميرد
×××شب های بارانی×××
این دل ما که دیگه دل نیست...
کاریکلماتور
SIMORGH
(((...سوگند عشق...)))
وبلاگ تخصصی فیزیک و اختر فیزیک
"یالقوزآغاج"
آزادی در تنهایی(باغچه کوچک تنهایی)
طنز نوشته های مینی پاترول
كوچه پس كوچه هاي عشق
تنهاترین
*ღ*امـير پسر جيگوله *ღ*
عاشقان و طرفداران داریوش
عشقولانه دلنوشته
كوچه پس كوچه هاي عشق
شیوانا
تنها کسم R
سخن عشق
بانوي فانوس به دست
!__-دوره هم جمعیم تا بخندیم-__!

 

فروم روزگار جوونی (بحث های اعتقادی نو)

 

RSS 2.0